تبليغاتX
نجوای شبانه
ز هشیاران عالم هر كه را دیدم غمی دارد... دلا دیوانه شو ،‌ دیوانگی هم عالمی دارد

ای کاش در دنیا ۳چیز وجودنداشت :

غرور . دروغ . عشق

انسان با غرور می تازد

با دروغ می بازد

و

با عشق میمیرد .

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  86/09/05ساعت 12:39 PM  توسط Ali  | 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت
 
+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 2:2 PM  توسط Ali  | 

.....« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »


انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 2:0 PM  توسط Ali  | 


دست هایم بوی گل می داد...مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،اما کسی فکر نکرد شاید من گلی را کاشته باشم...

(Ernesto Che Guevara )

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:58 PM  توسط Ali  | 

با از دست دادن همه چيز ، همه چيز مي شوي!

(دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:58 PM  توسط Ali  | 

هرکس من را طلب می کند می یابد مرا،  و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسی که مرا شناخت مرا دوست خواهد داشت و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من  واجب است، پس خون بهای او من هستم.    

( حدیث قدسی)

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:54 PM  توسط Ali  | 

الهی

عاحز و سرگردانم! نه آنچه دانم! دارم، و نه آنچه دارم، دانم !

الهی


چون توانستم ،ندانستم ، و چون دانستم ، نتوانستم
آه از این علم ناآموخته ! گاه درغرقم ازاو ، و گاه سوخته

الهی 

ضعیفم خواندی و چنانم! مگذار که در پیش خود بمانم !

الهی

گر کسی تورا به جستن یافت ، من به گریختن یافتم

گرکسی تو رابه ذکر کردن یافت، من تورا به فراموش کردن یافتم

گرکسی تورا به طلب یافت، من خود طلب ازتو یافتم

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:45 PM  توسط Ali  | 

چه عظمتی دارد این کوه صبر و استقامت . مادرش فراق پدرو .... چند صباحی بیشتر تاب نیاورد و پدرش هنگام ضربت خوردن ندای سعادتمندی سرود . در فاصله گذر از کوچه بنی هاشم تا کوچه های کوفه و شام چه گذشت بر او.  وای وای وای  بر من . شاید خودش نمی خواد که  من بدعهد و بی وفا ازشون چیزی بنویسم .اره حق داری خانم .حق داری مدتها بود که دیگه از شما دور شدم .
روزهایی بود خواهری را می دیدم که بر فراز تل زینبیه ایستاده و دست به سر می گیرد و با کمی اون طرف تر داخل گودالی چشم دارد . منظره ای را به نظاره نشسته بود که عرش و ارض نمیتوانستند انرا تحمل کنند .
روزهایی که خانمی را می دیدم که از در تاریکی یک خرابه کودکی را در اغوش گرفته بود و قلب به هیجان امده اش را ارام می کرد .
 روزهای که خواهری را بیاد می اوردم که تا سالها اب برایش حکایت خون را می نگاشت .
روزهای که قامت خمیدهاش نشان از گذر از حادثه های بود که از کودکی بر او گذشته بود .
یا زینب (س) ای کاش اونقدر معرفت داشتم که برای  اون چادر اغشته به خونت ، برای اون مقنعه سوخته ات ، برای اون قد خمیده ات ، برای ان چشهای پر خونت ، برای قامت سنگ خورده ات ، برای نگاه خسته ات جان می دادم .
 اون اوایل که تازه می خواستم آدم باشم با رفیقم اولین جایی که می خواستیم بریم زیارت سوریه بود . دختر مادر پهلو شکسته نمی دونم چرا به دلم افتاده بر چادی که در سفر کوفه و شام به سر داشتی ، خون پهلوی زخم خورده مادرت هم نشسته بود ، همون چادری که در کربلا به سر داشتی ، همونی که  تن بی سری را در ان به دامن گرفتی و باهاش ذکر گفتی ، همون چادری که نامردها از بس که از بام خانه های کوفه و شام برسر قافله کربلا خاکستر ریخته  بودند سوخته بود .
یاامام زمان (عج ) کی می ایی و انتقام عمه ات را از این جماعت کوفی مرام و شامی پیشه بگیری

منبع : ذکرهای فراموش شده

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:33 PM  توسط Ali  | 

من تمنا کردم

                          که تو بامن باشی

                                     و تو به من گفتی :

                           _هرگز

                                   هرگز

                                                      _ پاسخی سخت و درشت

                                                                              و مرا غصه این

                                                          هرگز

                                                                                               کشت

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:22 PM  توسط Ali  | 

ارام ، ارام صدای کاروانی می اید در این وادی ...

ان دورها مردی گرد بقیع می گردد و ......

خواهری چشم به برادری دارد که بی تاب است ....

نمی داند چرا این چنین در شور و هیجان است این مرد .....

ای کاش امسال ساربان در سینه خسته من خیمه می زد و ......

سالهاست که نخلهای این دشت چشم سوی مدینه دارند ....

ای کاش من هم بیابانگردی بودم در مسیر قافله نور .....

ای کاش من هم تو را می دیدم و ...

ای کاش گرد بر خاسته از قدوم مبارکتت به چهره سیاه من می نشست ...

ای کاش می شد که در علقمه بودم و .....

ای کاش من در ......

نمی دانم چه می شود  مرا ....

وای من ، وای من ...

سالها بود که با دیدن دخترکی چادری بی تاب می شدم ...

سالها بود که با دیدن نوزادی در اغوش پدر .....

با دیدن خواهری بر مزار برادری .....

سالها بود که تمام غصه من کنج خرابه شام بود .....

سالها بود که پاهای تاول زده و زخمی دخترکی سه ساله  اشوبی در دل خسته ام بپا می کرد ...

خدای  من .........

ایامی که خواهر قد خمیده ای را بر فراز تپه زینبه می دیدم .....

ای کاش تیرهای جهالت و خباثت کوفیان بر سینه الوده از گناهم می نشست .....

ای کاش سنگ های سپاه کوفه بر پیشانی ام  می نشست و ...

حسین من ای کاش می شد که تن خسته از گناه من بر زیر سم اسبان کوفیان .....

ای کاش می شد که بر بالینم می امدی و دستانت را بر چهره اغشته به خونم می کشیدی ......

چرا و چه قدر تند می گذرد ، زمانی که با تو بودم .......

و چه کند و درداور است ایام غفلت و روزهای گرفتار در دام نفس هوس الودم ....

نمی دانم ، نمی دانم .....

حسین من تو خود می دانی که سالهاست که منتظرم تا کشتی نجات بیاید و مرا هم .....

عزیز زهرا ، به مادرت قسمت می دهم ، به قولت عمل کنی ....

اقا جون دلم می خواد کربلایی بشم ....

کاروان هنوز در راه است و من در گوشه این اتاق نشسته ام و اشک می ریزم و با خود می گویم که گمانی وهم الود است همرایی تو با حسین زهرا ....

همون بهتر که اقا تو رو نبینه و غصه هاش بیشتر نشه ...

اما چیزی که بیادم می یاد ، داستان ازادی مردی از سپاه کوفه با یک نگاه  .....

 

اگر مرا رها کنی ... تو را رها نمی کنم ...اگر سرم جدا کنی .... چون و چرا نمی کنم ....

 

منبع : ذکرهای فراموش شده

 

 

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 1:12 PM  توسط Ali  | 

سلام :

به وبلاگ ما خوش آمدید

از خدا برایتان:

روزی مریم، قصر آسیه، تقوای حسین، قلب خدیجه، دوستی فاطمه، جمال یوسف، ثروت قارون، حکمت لقمان، ملک سلیمان، صبر ایوب، عدالت علی، حیای زینب، عمر نوح

و

محبت اهل بیت رسول خدا(ص) را خواهانم.

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 1:29 PM  توسط Ali  | 

الهی مرا از خویش بیگانه ساز

ای مهربان ترین یار دیرینم تا جز برای تو نباشم.
الهی! در همه ی فصل ها با من باش. نمی دانم آشفتگی ام را با کدامین دستاویز به سامان بیاورم چرا که در پیشگاه تو به استغاثه نشسته ام. یک عمر نشان تو را جستجو کردم تا دانستم تنها برای یافتن تو باید به خودت متوسل شد. وگرنه صدف عمر چون منی، حاصلی جز حسرت و خستگی نخواهد داشت. پس، پروردگارم! اینک در آستانه ی درک حقیقت مرا دریاب. از فراق اگر میمیرم، آه سرد سینه ی بی حاصلم بی نام تو راه به جایی ندارد جز پیاده روی در خیابان رویت.
معبودم! خدای من! خیابان خاکی عشق مرا به معبد عشق های معصوم برسان.

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 1:10 PM  توسط Ali  | 

هر كاری كه انجام می شود ، ارزش آنرا دارد كه خوب انجام شود .
انسانهای واقع بین در موقع بدبختی و خوشبختی ، هردو رفتارشان مساوی است. ( ارسطو )
عالی ترین سلاح برای مغلوب كردن دشمن ، خونسردی است .
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر كه سخن گوئی و خاموشت كننند . ( سقراط)
اگر رنج جزئی از زندگی است پس باید معنایی در آن نهفته باشد .
چه خوب است كه آدمی حتی در دم مرگ فراموش نكند كه دوستی داشته است .

كسی كه به امید شانس زنده باشد ، سالها قبل مرده است .
انسان از پیروزی چیزی یاد نمی‎گیرد,ولی از شكست خیلی چیزها یاد می‎گیرد.
+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 1:7 PM  توسط Ali  | 

عشق یك تنفس آسمانی از هوای بهشت است.
آدمی دایره نیست كه یك كانون داشته باشد، بیضی است و دارای دو
كانون، یك كانونش افعال است و كانون دیگرش افكار.
خدا منتهای عظمت عالم خلقت است، عشق منتهای عظمت آدمی.
وقتی كه قلب خشك شود، چشم نیز خشك می شود.
دوست داشتن یك موجود ، شفاف كردن اوست

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 1:5 PM  توسط Ali  | 

هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .

خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد یکی از فرشتگان پاسخ داد :در زمین دفن کن.
دیگری گفت : در اعماق دریا جای بده .
یکی دیگر پیشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما می گویید انجام دهم ، تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند . اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد .
یکی از فرشتگان در جواب گفت: بله درک می کنم ، پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده .
هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدین ترتیب اسرار زندگی در وجود همه ما جای دارد
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:35 PM  توسط Ali  | 

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.
كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:34 PM  توسط Ali  | 

دانی که چرا ز میوها سیب نکوست:
نیمی رخ عاشقست
نیمی رخ دوست
این زردی و سرخی که در او می بینی:
زردش رخ عاشقست
سرخی رخ دوست

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:31 PM  توسط Ali  | 

مرداب از آغاز جهان کسل بود و خواب آلود و بی رمق
در دل دعا کرد : پروردگارا! مرا بشوران. می خواهم موج در موج تو را نیایش کنم.
و خداوند دعای مرداب را برآورد.
قلب مرداب تپید زنده شد. در جان مرداب طوفان به پا شد و مرداب به وجد آمد.
دریا شد و موج موج خداوند را ستایش کرد .

ای بزرگ مهربان به مرداب جانم شوق و شور عبادتت را عطا بفرما تا همواره نیایشگرت باشم
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:28 PM  توسط Ali  | 

خداوندا! مرا شایسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنیا در فقر و گرسنگی به دنیا می آیند و میمیرند ؛ خدمت كنم

خدایا! امروز با دستهای ما روزی عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدایا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاری سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشایش بگسترم
آنجا كه جدایی هست ، وصل بیافرینم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقیقت بیاورم
آنجا كه تردید هست ، ایمان بیاورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادی منتشر كنم

خدایا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جای آسودن به دیگران آسایش بخشم.
و بجای آنكه دیگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجای آنكه عشق دریافت كنم ، عشق بورزم
زیرا با فراموش كردن خویش است كه می توان به هرچیز رسید
با بخشایش است كه بخشوده می شویم
و با مردن است كه زندگی ابدی میابیم
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:26 PM  توسط Ali  | 

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:25 PM  توسط Ali  | 

گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن

(مثل رود)

باشفقت و مهربان باش

 (مثل خورشید) 

 اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان

 (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش

 (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش

(مثل خاك)

بخشش و عفو داشته باش

(مثل دریا )

 اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش

(مثل آینه )

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:23 PM  توسط Ali  | 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم .

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی كرد چون امروز اطاعتش نكردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبودیم .
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله كردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ كردیم.
چی می شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم آنرا بخوانیم .
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش كردیم.
و چی می شد اگه...

.

.

.

و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!!

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:21 PM  توسط Ali  | 

خدایا !

مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگی است ، ببخشایم . هرجا شك حاكم است ، ایمان و هرجا یأس است ، امید . هرجا تاریكی است ، روشنایی و هرجا غم جاری است ، شادی نثاركنم.
الهی ! توفیقم ده كه بیش از طلب همدردی ، همدردی كنم .
بیش از آنكه مرا بفهمند ، دیگران را درك كنم .
پیش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زیرا در عطا كردن است كه
می ستانیم و در بخشیدن است كه بخشیده میشویم و در مردن است كه ، حیات ابدی می یابیم.

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:18 PM  توسط Ali  | 

چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی.........
* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی .
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی .
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی.
* در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی .
* بار همه زندیگیت را به خدا می سپاری .
* هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی .
* به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنی که تو را به موفقیت می رسانند.
* ایمان داری که خواستن ، توانستن است.
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی .
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی .
* اهداف بلند مدت و کوتاه مدت زندیگیت ، طعم معنوی دارند .
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:15 PM  توسط Ali  | 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:13 PM  توسط Ali  | 

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی

 هر چی می گردم نمی دانم کجا افتاده است

در سکوت سرد و غمگین زمان بی هدف .بی یار ویاور می روم

 شاید

در دشتی که نامش زندگی است باز یایم آنچه را گم کرده ام

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:5 PM  توسط Ali  | 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 3:4 PM  توسط Ali  | 

حقیقت این است که زندگی سخت است وخطرناک .
این است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی یابند.
این است که ضعیفان باید رنج ببرند .
این است که آنها که توقع عشق دارند ، ناامید خو اهند شد .
این است که آنها که طمع کارند سیر نخواهند شد.
این است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستیزه می جویند .
این است که شادی از آن کسانی است که از تنهایی نمی ترسند .
این است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
ای زندگی ! ای ابدیت ! ای نیستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پایان ...
بااین روزهای پیاپی که در کام خود فرو میبرید چه می کنید؟
آخر سخنی بگویید !
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 2:59 PM  توسط Ali  | 

یکی ادعّا داره از همه بهتر میفهمه ، ولی وقتی نگاش میکنی یک جفت گوش مخملی میبینی !!


یکی ادعّا داره مهربونتر از اون پیدا نمیشه ، اما کسی تا حالا نتونسته از حرفهاش ناراحت نشه !!

یکی دوست داره آزاد باشه ، ولی تختش رو بین دو دیوار محصور میکنه و فقط از یک طرف آزاده !!!

یکی میگه عاشق طلوع آفتابه ، اما تا لنگ ظهر خوابه !!

یکی ادعّای عاشق بودن میکنه ، ولی جون عشقش رو به لبش میرسونه !!

یکی خودش رو بافرهنگ و آداب دان میدونه ، اما مسخره کردن دیگران از کارهای روزمرّه اونه !

یکی عاشق بارونه ، ولی وقتی بارون میاد گوشهاشو میگیره تا صدای بارون رو نشنوه !

یکی ادعّا داره خیلی باهوشه ، اما توی خواب خرگوشیه !!

یکی ادعّا میکنه صورت زیبایی داره ، ولی خبر نداره سیرت زشتش رسواش کرده !

یکی ادعّا میکنه آدم منطقی هست ، اما حرفت به دو تا نرسیده از کوره در میره !!

یکی ادعّا داره آدم صادقی هست ، ولی دروغهاش روی چوپان دروغگو رو سفید کرده !

یکی ادعای دوستی داره ، اما از صد تا دشمن هم بدتره !!

یکی هم میگه ادعّایی نداره ، ولی پرمدعّاترین آدمه !!

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 2:47 PM  توسط Ali  | 

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی، ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 2:45 PM  توسط Ali  |